سنگینیه یه سکوت حجیم رو روی سینه ام احساس می کنم . سکوتی که هیچگاه از
رضایتم نبود و فقط از سر شرم هجوم آورد . فکر می کردم این اواخر این سکوت
رو می شکونم ، اما از هر دری حرف زدم به جز اونی که باید . اما فقط نگاهم حرف
می زد . دنبال یه بهونه بودم واسه موندن ، یه حرف شاید از نگاهی .
یه حس و حال عجیبی دارم .( شاید یه جورایی از چشمام خونده باشه )
…
همیشه وقتی اسم فامیل بازی می کردم وقتی به د می رسیدم ، شهر رو می نوشتم
داراب . هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز بخوام برم اونجا درس بخونم .
این روزا هر جا که پا می ذارم یه سری خاطرات جلو چشمان رژه می رن .
امروز یهو خوب شد .
یه چیزی اینجا هست که وابستم کرده . من با خاطره هام زنده ام .
همیشه دلیل رفتن اون چیزایی نیست که می بینیم .
…
یه قلب مسافر
یه مرغ مهاجر
با یه دفتر از خاطرات قدیمی
جدا میشه از لحظه های صمیمی
…
پ . ن ۱ ) هوا را از من بگیر ، خنده ات را نه !
پ . ن ۲ ) و ما چقدر زود خر می شویم . عر عر !
پ . ن ۳ ) چه غمگینه جاده ، چه بی رحمه رفتن .
پ . ن ۴ ) تو با منی هر جا برم .
پ . ن ۵ ) ۸۶۰۷۱۹۶۹۴
پ . ن ۶ ) هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر احساساتی باشم .
پ . ن ۷ ) ای طبیب جمله علت های ما .