سلام ، خوبید ؟
به به به به . امشب که به من خیلی خوش گذشت . جای همتون خالی .
اول که ساعت هشت با تنی چند از دوستان رفته بوده بیدیم بوشهر گردی و چون باک بنزین بابا خالی
بود ، زحمت حمل و نقل بنده
به دوش دوستان افتاد .
گشتیم ، خوردیم ، خندیدیم . پشت سر استادا ( به جز یکی ) غیبت کردیم
.
بعدش نخود نخود هر که رود خانه خود ولی من رفتم خونه آشنایان ، چون که دعوت بودم .
وقتی رسیدم همه مشغول غذا خوردن بودن .
معده ی مبارک اینجانب که تا یک ماه آینده آذوقه جمع کرده بود
به اینجانب وحی کرد که جون هر
کی که دوست داری بیخیال شو . منم که کاملا رو تصمیمم مبنی بر نخوردن پا فشاری می کردم .
تا به خودم اومدم دیدم نشستم سر سفره
. شانس ما زد و بغل دستمون یه دختره پنج ساله
نشسته بود . ما هم یه لقمه خودمون می خوردیم ده تا میدادیم به اون بچه بیچاره
.
طفلی که از این همه محبت ( دوستی خاله خرسه
) شوکه شده بود ، هی میگفت : عمو من
از اینا دوست ندارم
. منم می گفتم عمو بخور تا زودی بزرگ شی
.
عجب شبی بود .
پ ن ) جون خودتون این پایان ترمی ، واسه ما دعا کنین این ترم رو هم پاس شیم
.
یادم رفت نوشت ) راستی یادم رفت بگم ( بسی بسیار
) . شب یلداتون بسی بسیار
مبارک
.
بای