همین روزها ، همین نزدیکی ها

دنیا ایستاد و من پیاده شدم .

هنوز نه !

هنوز دنیا ادامه دارد .

و

بهتر است بگوبم :

دنیا می ایستد و من پیاده می شوم

                  

همین روزها ، همین نزدیکی ها .

                   

 من از کتاب دنیا فرار می کنم .

همین روز ها ، همین نزدیگی ها من سر نوشتم را از سر می نویسم .

 من ، من می شوم .

سر انجام

دنیا می ایستد و من پیاده می شوم .

پ  .  ن ) پیاده شدن همیشه هم بد نیست .

همه درست میگن جز همه

ببین اینجا باید جای این کار ، اون کار رو می کردی .

عزیزم تو متوجه نیستی اینجا اصلا احتیاج نبود کاری انجام بدی .

به عنوان یه رفیق بهت می گم اینجا رو اصلا باید بیخیال بشی . بیخیال .

تو اینجا بهترین کار رو انجام دادی .

جالبه .  هر بار میگی : خوب  بله . حق با شماست . شما درست میگی .

اگه به ساز همه بخوای برقصی ، بهت نمی گن رقاص خوبی هستی .

بهتره کاری رو انجام بدی که فکر می کنی درسته و بعدش پشیمونی برات نداره.

بهتره که به ساز دلت برقصی .

ولی اگه جایی راهنمایی کسی درست بود بهتره بهش عمل کنی .

تسلیت

و حالا او دیگر در بین ما نیست .

او تمام خاطراتش را برای بازماندگانش گذاشت و نقاب در خاک کشید .

منم به نوبه ی خودم به مهشید و علی عزیز غم از دست دادن مادربزرگ گرامیشون

رو تسلیت میگم .

ای کاش قدر داشته هامون رو بدونیم تا وفتی از دستشون می دیم ، نگیم که

ای کاش فلان کار رو نمی کردیم یا فلان حرف و نمی زدیم .

ای کاش طوری باشیم که به ای کاش گفتنای بعدمون دل نبندیم .

دارم باکی حرف می زنم ؟ نمی دونم !

… حالا بعد از دو سال یه جرقه ی کوچیک هم زیر و روم می کنه .

اون ساکت بودنا ، اون تحمل کردنا ، هی با خودم جنگیدن ،  اون مترسک 

شدنا . آره  خوب یادمه . نمی خوام که بادم بره .

و حالا بعد از چهار ماه دوباره میاد می پاشونتم .

 دارم تو خودم دنبال چیزی می گردم که می دونم نیست .

پ . ن ) این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره .

به نام پدر

میلاد با سعادت اولین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت علی ( ع )

و روز پدر مبارک باد .

فرکانس پرید . قطع شد .

بابایی روزت مبارک . انشا الله همیشه سایت بالای سرمون باشه .

به نام پدر ، به کام پسر ( جریاناتش بسی بسیار مفصل می باشد و در خماری

 فهمیدن آن بمانید )

بینندگان و شنوندگان عزیز به دلیل اشکالاتی که در اجرای برنامه به وجود آمد

 از شما پوزش می طلبم .

لطفا به ادامه ی اخبار توجه فرمایید .

جناب آقای حاج حسین زیارتی دیشب بعد از دیدار با اعضای کابینه ی خانه ی

 وبلاگ نویسان  به خانه ی خدا مشرف شدند .

شهرداری ناحیه ی ۴ بوشهر از اعضای خانه ی وبلاگ نویسان به دلیل

پلاک گذاری و نام گذاری منطقه ای تقدیر کرد .

خاطره

چی داری ؟

خونه ، ماشین ، سرمایه ……… چی داری ؟

هیچی نداری .

من : درسته  که ( مکث ) این چیزایی که ( مکث ) تو میگی ندارم

اما

( با غرور ) من خدا رو دارم .

با خدا میشه به همه جا و همه چی رسید .

پس گیری قبل از درمان

آدما یه سری کار ها رو انجام میدن ، با اینکه می دونن اشتباست ولی باز هم

به انجامش اصرار می ورزن .

یه نفر رو در نظر بگیرید که اونقدر پر خور میشه که اضافه وزن میاره و تو

آفساید گیر میکنه .  وقتی کار از کار میگذره ، رژیم می گیره یا هی دکتر

 تغذیه یا باشگاه بدن سازی میره .

یا مثلا تو زمانی که داره ، درس نمی خونه و پشت گوش میندازه تا شب امتحان

که میرسه ، میبینه ای دل غافل .

 ای کاش نذاریم دیر بشه . هر چند

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست

ولی

پیش گیری بهتر از درمان است

پ . ن ) همون پ . ن پستای قبلی و بخونید .

انا الله و انا الیه راجعون

چه جوری باهاش کنار بیام  .

باورم نمیشه .

با این چه جوری کنار بیام ؟

تازه یه روز بود واسه خودش یه همنشین پیدا کرده بود .

تازه متاهل شده بود .

بیچاره عشقش .

بعد این همه آوارگی …

یه شب بعد از ازدواجش ….

نه . این حقیقت نداره .

تو یه سانحه ی رانندگی …

تازه یه روز بود که وام خونش جور شده بود و داشت یه لونه ی نقلی می ساخت .

گنجیشگ بیچاره جون مرگ شد .

تاکسی تاکسی تاکسی نگوید

از بهمنی می خوای بری شهر

پاساژ . پاساژ . پاساژ . پاساژ . پاساژ

فلکه ساعت . فلکه ساعت  . فلکه ساعت . فلکه ساعت

سنگی  . سنگی . سنگی

فلکه امام . فلکه امام

باغ زهرا

برج

پایگاه دریای

سه راه بهمنی

بهمنی ( این همه گفتی هیچکی نگه نداشت . اینم که نگه می داره اول سیری

نگات می کنه بعد از ته دل یه دیوونه  بهت می گه و گازش و میگیره . )

نکته ی اخلاقی ) اگر کسی تاکسی تاکسی هم بگوید تاکسی نمی ایستد .

مرسی که هستین

وقتی از بچه ها جدا شدم ، رفتم خونه .

ظهر که به خودم اومدم دیدم تو بیمارستانم . بابا و مامان بالا سرم . حسین و بقیه و هم

دم در اتاق .

چی شده ؟ چرا اینجام ؟

هیچکی هیچی نمیگه . فقط مامان میزنه زیر گریه . بابا هم سعی می کنه آرومش و آرومم کنه .

چقدر فضا دلگیر بود .

مرخص می شم و میام خونه . همه چیز رو به راهه .

فقط یادمه داشتم آهنگ گوش می دادم .

بهش فکر نکرده بودم . چون همیشه بودنشون و حمایتاشون و احساس کردم .

هر وقت کم آوردیم ، همیشه سایشون بالا سرمون بود . هر وقت هم که کم

نمی آوردیم با تمام وجود کنارمون بودند .

همیشه خوشبختی و حس کردم ولی الان به معنای واقعی داشتن یه خانواده ی

خوشبخت و حس می کنم .

مرسی که هستین .

پ . ن ) یه چیزی داره رو سینم سنگینی میکنه . یه حس خوب درونمه .