هان احسان ! اندیشه ای که در مقابل افراط و دلمُردگی جهانی ایستاد ، کجای دنیایت را پر
کرد ؟
کدامین راه را بی راه رفتی که سودایی را که در سرت پروراندی تنها هبوط باورهایت خواندند ؟
با تمام آوارهایی که بر سرت فرو آوردند و با تمامی ستیزها ، آیا هنوز هم باورهایت را به دنیایی
نمیدهی ؟
آیا هنوز ایمان داری آنچه را که در راستای تحققش ، به تمامی در مقابلت ایستادند ؟ یا خود نیز
باور نداری آنچه را بیان می کنی ؟
گر به آنچه می گویی ایمان نداری و خود آن را باور نداری تو نیز شعارگرایی بیش نیستی .
اما تو نقاب خود را بر چهره داری و نقش خود را بازی می کنی . هر آن گونه که باشی تو را
جهانی به قضاوت می نشیند و دسته ای به مخالفت بر می خیزد.
همه درست می گویند جز همه.
اما گر جهانی سازش کوک نیست ، تو به ساز دلت برقص . طوفان ها نتوانسته و نمی توانند
لرزه ای بر پیکره ات بیاندازند . تو را به همان استواری می خواهم ، همان گونه که هستی ،
که بوده ای .
آری احسان ! تو همچنان ایستاده ای .
آری ! تو همان اندیشه ی به روز شده ی دیروزی . می دانم باورهایت را باور داری .